Web Theme : Www.z-mousavi.Blogfa.com Theme System : BlogFa -->
X
تبلیغات
چیزی شبیه خودم...
چیزی شبیه خودم...
*~*~~*~*

 خانم دکتر فرحناز فرهادی عزیزم!

 

از آنجا که تمام راه های تماس با تو را گم کرده ام اینجا برایت می نویسم. لطفا اگر

آمدی و سری زدی برایم شماره تلفن و ایمیلت را کامنت خصوصی بگذار. 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

 

یکی از کارهای تازه ام:

 

استکانها بر میز بودند

با لکه های چای و جای انگشتان من

هفت روز تمام

آفتاب چون طفلی بد در میانه ی آسمان ایستاده بود و پایین نمی آمد

و تاریک بود

آنقدر تاریک

که در چشمانم گم می شدند یادهایت

حس خوبی بود

سیگار می کشیدم و چای می نوشیدم

و می خندیدم به آنها که در کوچه ها می دویدند

و آفتاب بر کفش های عجولشان پخش می شد

 

غرایز در تاریکی جان دیگری می گیرند

می توانی سفر کنی در تاریخ

با پیامبری هم بستر شوی

و ریش های انبوهش را بر پوست سینه ات احساس کنی

می توانی به میدانهای جنگ بروی

در سنگر معشوقت پناه بگیری

و به سربازان زخمی لبخند بزنی

 

تاریکی زیباترت می کند

وچای و سیگار و آفتابی که هفت روز تمام از تو دور است

بگذار از دود سیگارت بمیری تو

و زیبایی شومت تاریخ را تسخیر کند

برای مرگ دلایل بسیاری وجود دارد.

 

 



| *| نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*


 

 



| *| نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

القصه که دخترکم خواننده ای را دوست داشت و این آخری ها کارهایش را بسیار می شنید و از شنیدن بسیار او من هم ناعلاج شنونده ی کارهای این خواننده ی پاپ شده بودم . حالا تصورش را بکنید یکی از کارهای او را گذاشته بودم با صدای بلند و برای اینکه  دلی هم از دخترکم برده باشم این موضوع را رسما به ایشان ابلاغ کردم از داخل خانه به او و برادرش که در حیاط سرگرم بازی بودند و پاسخ از سمت پسرم این که : سنا دیگه دوست نداره این خواننده را. 

_چرا؟؟؟

صدای بی خیال و سبک دخترم: من دیگه دوستش ندارم چون اون گی هست.

_گی؟؟؟

صدای آرام مشورتهای کودکانه و تصمیم های دوباره ی کودکانه : آره اون گی هست . ما دیگه دوستش نداریم .

بی از آن هم البته پسرم این تیپ کارهایی که دخترم خوش دارد را دوست ندارد.


چند دقیقه ای تاملات مادرانه : خب چه می شود کرد اینها کودکان این زمانه هستند و شنیدن این موضوعات چیزی عادی است در مدارس و جمع های دوستانه شان و البته همه جا و همه وقت .من آن خواننده را می شناختم و می دانستم که همجنسگرا نیست و اگر گاهی هم اکت و ادهایی میکند برای این است که در بین خواننده های غربی کمی هم مد شده است اینگونه تظاهرها . اما زنگ خطر!!!! چرا باید گی بودن یک انسان مبنای قضاوت شود تا حدی که به آن جرم از لیست شخصیت های مورد علاقه یا احترام حذف شود؟


و نهایتا: مگر چه اشکالی دارد که گی باشد؟

جواب های کوتاه و صریح و خلاصه اینکه انگار گی ها اصلا جزو گله ی آدمیزادگان نیستند.


زنگ خطر دوم!!! بچه ها دارند تبعیض گرایی می فرمایند. باید دست به کار شد هر چه زودتر !


و نتیجه ی اینهمه می شود مذاکره ای طولانی با بچه ها در حیاط خانه پشت میز و زیر سایه بان  که :بچه های من گی ها هم مثل من و شما هستند . دست دارند .پا دارند . صورتشان شبیه ماست . مثل ما غذا می خورند .می خوابند .درس می خوانند .با ادمهای دیگر دوست می شوند آنها یک بخشی از همه ی آدم ها هستند. می توانند بد باشند . دیگران را اذیت کنند . دزدی کنند زندان بروند .میتوانند خوب باشند . به دیگران کمک کنند . کار کنند و مهربان باشند. آنها هیچ چیزشان با ما فرقی ندارد . دخترم مشغول بازی با پرنده اش هست و من براش میگم که گی ها حتی میتوانند پرنده ها را دوست داشته باشند مثل تو. ببین! می توانند یک پرنده را ناز کنند همانطور که تو نازمیکنی 

وجواب دخترم : پس چرا گی هستند؟

باز رسیدیم سر خانه ی اول...

_ خب برای اینکه انها هم دوست دارند کسی را دوست داشته باشند.

_پس چرا زنهایشان  زنها  را دوست دارند و مردها یشان مردها را؟

_ برای اینکه هر آدم حق دارد هر کسی را که خوشش می آید را دوست داشته باشد.

صدایی شبیه به یک جیغ کوچک:مامان ! اما این نرمال نیست !!!!! چطوری ممکنه؟ زنها مردها رو دوست دارند و مردها زنها را برای اینکه با هم ازدواج کنند و بچه داشته باشند.

_ تو فکر میکنی محبت بین آدم ها فقط برای این هست که بچه درست کنند؟

_نه اما این نرمال نیست !

باز هم تاملاتی مادرانه: پس مشکل در این جاست که بچه ها فکر می کنند هر کس مثل خودشان باشد نرمال است و هرچیز که نرمال است خوب است.

_ نرمال چی هست دلبر مادر؟

_نرمال یعنی مثل بقیه.

_خب آنها هم مثل بقیه هستند.

_آره ولی مثل بقیه نیست دوست داشتنشان.

_خب من این حرفت رو قبول دارم اما یک کم قبول هم ندارم. همه ی ما مثل هم هستیم و هر کداممان فرق هایی هم داریم با هم . ببین تو هیچ وقت دوست نداری در حیاط که بازی می کنی دمپایی بپوشی در حالیکه بیشتر مردم می پوشند. کدام اینها نرمال است؟

چند پلک ظریف و حیران می زند و میدانم در ذهنش می خواهد تفاوت ها و نرمال بودن و نبودن را با معیارهای کودکانه ی خود بسنجد.

_ مامان ! گی ها بد نیستند؟

_ میتوانند بد باشند میتوانند خوب باشند.مثل من مثل تو.

پسرم که در تمام این مدت بیشتر سکوت کرده است و شنیده است سرش را تکان می دهد و می گوید : راست میگه مامان .خب آنها هم مثل ما هستند دیگه . میتوانند خوب باشند میتوانند بد باشند مگه نه سنا؟

سنا نفسی بیرون می دهد و میگوید : آره....

_ خب پس قضیه حل است دیگر . گی ها هم مثل همه ی آدم ها آدم هستند و ما اصلا حق نداریم قضاوتشان کنیم و از آنها بدمان بیاید تا وقتی کار بدی نکرده اند. توی این دنیا ادم های زیادی هستند که دقیقا مثل من و شما نیستند و آدمهای زیادی هم هستند که ما مثل آنها نیستیم .

چشمان بچه ها رنگی از موافقت به خود میگیرد اما هنوز تردید امیز!

من دیگر به گفتگو در این زمینه ادامه نمی دهم . آنها باید این حق را داشته باشند که با این موضوع درگیر بمانند . میدانم شاید برای ابد نتوانند هم جنس گراها را انسانهایی نرمال بدانند اما باید این را یاد بگیرند که کسی را که به نظرشان نرمال نمی آید تحقیر نکنند و به دیده ی بد نبینند و آنها این را در روند بلوغشان آهسته آهسته خواهند آموخت .



| *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391توسط شکریه عرفانی |
*~*~شعری به دخترم ~*~*



به همراه الیاس علوی سفری داشتم به سیدنی در روزهای گذشته برای شرکت در برنامه ای به مناسبت بزرگداشت بیدل.دو چیز این سفر را تلخ کرد برایم .کشتی ای که در آبهای مرزی استرالیا غرق شد و دخترم که در تمام این سفرحاضر نشد با من حرف بزند. از حرف زدن پشت تلفن بیزار است اما مرا بسیار دلتنگ کرد نشنیدن صدایش. محصول این سفر شعری شد که برای سنای زیبایم نوشته ام 





1

ساعت یک بعد از ظهر است

هواپیما از زمین بالا می شود

من از تو دور

نشد در آغوشت بگیرم

گلوی نازکت را ببوسم و آخرین حالت چشمانت را سیر تماشا کنم

سرآسیمه از خانه بیرون شدم


حالا من روی ابرهایم

تو آن پایینی

سرگرم پرنده ها و عروسک هایت

یا انگشت به دهان گرفته ای و روبروی تلویزیون نشسته ای

بی خبر از زیبایی ات

بی خبر از من که انگشت به دهان گرفتنت دیوانه ام می کند

به الیاس می گویم: وقت بیرون آمدن نبوسیدمش

لبخند می زند

الیاس چه می داند بوسیدن تو چه طعمی دارد!

 

 

2

ساعت پنج عصر است

در کافه ای ترکی با خدمتکاران فارسی زبان نشسته ام

مردی عرب

با چشمان سبز دریده و ریش انبوه

چند میز آنطرف تر به من خیره شده است

زنی سیاه پوش روبرویش


-          آقا لطفا یک استکان چای دیگر!


دارم فکر می کنم به حرفهایی که باید بگویم

علی گفته بود: بزرگداشت بیدل است

         

              بیدل...اما


تنها هفده جنازه را از آب بیرون کشیده اند

طوفان بود

دو سال و شش ماه قبل طوفان بود و ما در همان آبها سرگردان

باید صدایت را بشنوم

تا آرام بگیرم

تا باور کنم کشتی ای غرق نشده است

و زیبایی تو در آبهای سرد جا نمانده است

زنگ می زنم


-    "خاله زهرا نمی خوام با مامانم حرف بزنم . دارم بازی می کنم"


بازی می کنی و صدای خنده ات لابلای هیچ کدام از آن هفده جنازه غرق نشده است

تو زنده ای

روزی اما باید برایت اعتراف کنم

می توانستم به آسانی قاتلت باشم

 

 ملوانها فریاد می کشند

کشتی در موج های مست می پیچد

تو ترسیده ای

و من به موهای سیاهت فکر میکنم که بر آبها ورق ورق می شوند

 

چاره ای نداشتم اما

تو از سرزمین زنان غمگینی پرنده ی سر مستم!

نمی خواستم زیبایی ات را سنگسار کنند

لبخندت را روبروی گلوله بنشانند

باید به دندانت می کشیدم و از آبها عبورت می دادم

 

 

 

3

  ساعت هشت و نیم شب است

پشت تریبون ایستاده ام

قرار است از بیدل بگویم

مدام اما هفده جنازه در گلویم یخ می زنند و روی آب میایند.

نمی دانم از کجا شروع کرده ام

حالا ولی از قصه های کهنه ای می گویم

که هر شب در گوشت زمزمه می کنم

وقت خوابت است

باید به زهرا زنگ بزنم تا لیوان شیرت را فراموش نکند

بگویم دوست نداری برای صبحانه خوردن صورتت را بشوری

 

 

 

4

آفتاب رو به رفتن است

بیست و نه ساعت تمام است که تو با من چیزی نگفته ای

دوستانم از خبرهای روز می گویند

و دولت های خرد و کلان دنیا را

برای هفده جنازه ی بر آب آمده ملامت می کنند

مرا دود قلیان اما

به سالهای دور می برد

به بخار غلیظ حمام

و شرمی که از دست کشیدن بر اندام تازه شکفته ام حس می کردم


-          مامان دلم می خواد ده تا بچه داشته باشم!


به تو خواهم آموخت

برهنه روبروی آینه بایستی

و زیبایی سرکشت را دوست بداری

مادر کوچک طفلهای بدنیا نیامده !

 

 

 

5

روی ابرهایم حالا

تو آن پایینی

و تنها ساعتی دیگر بین ما فاصله  است

برای دیدنت

تمام خبرهای تلخ دنیا را پشت در خانه جا می گذارم

تمام اندوه زنان غمگین سرزمینت را

تا تو از نقاشی های و با زی های  تازه ات بگویی

ومن در صدای خنده ات سالهای دور را از یاد ببرم.







| *| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391توسط شکریه عرفانی |