یکی از کارهای تازه ام:

 

استکانها بر میز بودند

با لکه های چای و جای انگشتان من

هفت روز تمام

آفتاب چون طفلی بد در میانه ی آسمان ایستاده بود و پایین نمی آمد

و تاریک بود

آنقدر تاریک

که در چشمانم گم می شدند یادهایت

حس خوبی بود

سیگار می کشیدم و چای می نوشیدم

و می خندیدم به آنها که در کوچه ها می دویدند

و آفتاب بر کفش های عجولشان پخش می شد

 

غرایز در تاریکی جان دیگری می گیرند

می توانی سفر کنی در تاریخ

با پیامبری هم بستر شوی

و ریش های انبوهش را بر پوست سینه ات احساس کنی

می توانی به میدانهای جنگ بروی

در سنگر معشوقت پناه بگیری

و به سربازان زخمی لبخند بزنی

 

تاریکی زیباترت می کند

وچای و سیگار و آفتابی که هفت روز تمام از تو دور است

بگذار از دود سیگارت بمیری تو

و زیبایی شومت تاریخ را تسخیر کند

برای مرگ دلایل بسیاری وجود دارد.

 

 


 

 

القصه که دخترکم خواننده ای را دوست داشت و این آخری ها کارهایش را بسیار می شنید و از شنیدن بسیار او من هم ناعلاج شنونده ی کارهای این خواننده ی پاپ شده بودم . حالا تصورش را بکنید یکی از کارهای او را گذاشته بودم با صدای بلند و برای اینکه  دلی هم از دخترکم برده باشم این موضوع را رسما به ایشان ابلاغ کردم از داخل خانه به او و برادرش که در حیاط سرگرم بازی بودند و پاسخ از سمت پسرم این که : سنا دیگه دوست نداره این خواننده را. 

_چرا؟؟؟

صدای بی خیال و سبک دخترم: من دیگه دوستش ندارم چون اون گی هست.

_گی؟؟؟

صدای آرام مشورتهای کودکانه و تصمیم های دوباره ی کودکانه : آره اون گی هست . ما دیگه دوستش نداریم .

بی از آن هم البته پسرم این تیپ کارهایی که دخترم خوش دارد را دوست ندارد.


چند دقیقه ای تاملات مادرانه : خب چه می شود کرد اینها کودکان این زمانه هستند و شنیدن این موضوعات چیزی عادی است در مدارس و جمع های دوستانه شان و البته همه جا و همه وقت .من آن خواننده را می شناختم و می دانستم که همجنسگرا نیست و اگر گاهی هم اکت و ادهایی میکند برای این است که در بین خواننده های غربی کمی هم مد شده است اینگونه تظاهرها . اما زنگ خطر!!!! چرا باید گی بودن یک انسان مبنای قضاوت شود تا حدی که به آن جرم از لیست شخصیت های مورد علاقه یا احترام حذف شود؟


و نهایتا: مگر چه اشکالی دارد که گی باشد؟

جواب های کوتاه و صریح و خلاصه اینکه انگار گی ها اصلا جزو گله ی آدمیزادگان نیستند.


زنگ خطر دوم!!! بچه ها دارند تبعیض گرایی می فرمایند. باید دست به کار شد هر چه زودتر !


و نتیجه ی اینهمه می شود مذاکره ای طولانی با بچه ها در حیاط خانه پشت میز و زیر سایه بان  که :بچه های من گی ها هم مثل من و شما هستند . دست دارند .پا دارند . صورتشان شبیه ماست . مثل ما غذا می خورند .می خوابند .درس می خوانند .با ادمهای دیگر دوست می شوند آنها یک بخشی از همه ی آدم ها هستند. می توانند بد باشند . دیگران را اذیت کنند . دزدی کنند زندان بروند .میتوانند خوب باشند . به دیگران کمک کنند . کار کنند و مهربان باشند. آنها هیچ چیزشان با ما فرقی ندارد . دخترم مشغول بازی با پرنده اش هست و من براش میگم که گی ها حتی میتوانند پرنده ها را دوست داشته باشند مثل تو. ببین! می توانند یک پرنده را ناز کنند همانطور که تو نازمیکنی 

وجواب دخترم : پس چرا گی هستند؟

باز رسیدیم سر خانه ی اول...

_ خب برای اینکه انها هم دوست دارند کسی را دوست داشته باشند.

_پس چرا زنهایشان  زنها  را دوست دارند و مردها یشان مردها را؟

_ برای اینکه هر آدم حق دارد هر کسی را که خوشش می آید را دوست داشته باشد.

صدایی شبیه به یک جیغ کوچک:مامان ! اما این نرمال نیست !!!!! چطوری ممکنه؟ زنها مردها رو دوست دارند و مردها زنها را برای اینکه با هم ازدواج کنند و بچه داشته باشند.

_ تو فکر میکنی محبت بین آدم ها فقط برای این هست که بچه درست کنند؟

_نه اما این نرمال نیست !

باز هم تاملاتی مادرانه: پس مشکل در این جاست که بچه ها فکر می کنند هر کس مثل خودشان باشد نرمال است و هرچیز که نرمال است خوب است.

_ نرمال چی هست دلبر مادر؟

_نرمال یعنی مثل بقیه.

_خب آنها هم مثل بقیه هستند.

_آره ولی مثل بقیه نیست دوست داشتنشان.

_خب من این حرفت رو قبول دارم اما یک کم قبول هم ندارم. همه ی ما مثل هم هستیم و هر کداممان فرق هایی هم داریم با هم . ببین تو هیچ وقت دوست نداری در حیاط که بازی می کنی دمپایی بپوشی در حالیکه بیشتر مردم می پوشند. کدام اینها نرمال است؟

چند پلک ظریف و حیران می زند و میدانم در ذهنش می خواهد تفاوت ها و نرمال بودن و نبودن را با معیارهای کودکانه ی خود بسنجد.

_ مامان ! گی ها بد نیستند؟

_ میتوانند بد باشند میتوانند خوب باشند.مثل من مثل تو.

پسرم که در تمام این مدت بیشتر سکوت کرده است و شنیده است سرش را تکان می دهد و می گوید : راست میگه مامان .خب آنها هم مثل ما هستند دیگه . میتوانند خوب باشند میتوانند بد باشند مگه نه سنا؟

سنا نفسی بیرون می دهد و میگوید : آره....

_ خب پس قضیه حل است دیگر . گی ها هم مثل همه ی آدم ها آدم هستند و ما اصلا حق نداریم قضاوتشان کنیم و از آنها بدمان بیاید تا وقتی کار بدی نکرده اند. توی این دنیا ادم های زیادی هستند که دقیقا مثل من و شما نیستند و آدمهای زیادی هم هستند که ما مثل آنها نیستیم .

چشمان بچه ها رنگی از موافقت به خود میگیرد اما هنوز تردید امیز!

من دیگر به گفتگو در این زمینه ادامه نمی دهم . آنها باید این حق را داشته باشند که با این موضوع درگیر بمانند . میدانم شاید برای ابد نتوانند هم جنس گراها را انسانهایی نرمال بدانند اما باید این را یاد بگیرند که کسی را که به نظرشان نرمال نمی آید تحقیر نکنند و به دیده ی بد نبینند و آنها این را در روند بلوغشان آهسته آهسته خواهند آموخت .

شعری به دخترم



به همراه الیاس علوی سفری داشتم به سیدنی در روزهای گذشته برای شرکت در برنامه ای به مناسبت بزرگداشت بیدل.دو چیز این سفر را تلخ کرد برایم .کشتی ای که در آبهای مرزی استرالیا غرق شد و دخترم که در تمام این سفرحاضر نشد با من حرف بزند. از حرف زدن پشت تلفن بیزار است اما مرا بسیار دلتنگ کرد نشنیدن صدایش. محصول این سفر شعری شد که برای سنای زیبایم نوشته ام 





1

ساعت یک بعد از ظهر است

هواپیما از زمین بالا می شود

من از تو دور

نشد در آغوشت بگیرم

گلوی نازکت را ببوسم و آخرین حالت چشمانت را سیر تماشا کنم

سرآسیمه از خانه بیرون شدم


حالا من روی ابرهایم

تو آن پایینی

سرگرم پرنده ها و عروسک هایت

یا انگشت به دهان گرفته ای و روبروی تلویزیون نشسته ای

بی خبر از زیبایی ات

بی خبر از من که انگشت به دهان گرفتنت دیوانه ام می کند

به الیاس می گویم: وقت بیرون آمدن نبوسیدمش

لبخند می زند

الیاس چه می داند بوسیدن تو چه طعمی دارد!

 

 

2

ساعت پنج عصر است

در کافه ای ترکی با خدمتکاران فارسی زبان نشسته ام

مردی عرب

با چشمان سبز دریده و ریش انبوه

چند میز آنطرف تر به من خیره شده است

زنی سیاه پوش روبرویش


-          آقا لطفا یک استکان چای دیگر!


دارم فکر می کنم به حرفهایی که باید بگویم

علی گفته بود: بزرگداشت بیدل است

         

              بیدل...اما


تنها هفده جنازه را از آب بیرون کشیده اند

طوفان بود

دو سال و شش ماه قبل طوفان بود و ما در همان آبها سرگردان

باید صدایت را بشنوم

تا آرام بگیرم

تا باور کنم کشتی ای غرق نشده است

و زیبایی تو در آبهای سرد جا نمانده است

زنگ می زنم


-    "خاله زهرا نمی خوام با مامانم حرف بزنم . دارم بازی می کنم"


بازی می کنی و صدای خنده ات لابلای هیچ کدام از آن هفده جنازه غرق نشده است

تو زنده ای

روزی اما باید برایت اعتراف کنم

می توانستم به آسانی قاتلت باشم

 

 ملوانها فریاد می کشند

کشتی در موج های مست می پیچد

تو ترسیده ای

و من به موهای سیاهت فکر میکنم که بر آبها ورق ورق می شوند

 

چاره ای نداشتم اما

تو از سرزمین زنان غمگینی پرنده ی سر مستم!

نمی خواستم زیبایی ات را سنگسار کنند

لبخندت را روبروی گلوله بنشانند

باید به دندانت می کشیدم و از آبها عبورت می دادم

 

 

 

3

  ساعت هشت و نیم شب است

پشت تریبون ایستاده ام

قرار است از بیدل بگویم

مدام اما هفده جنازه در گلویم یخ می زنند و روی آب میایند.

نمی دانم از کجا شروع کرده ام

حالا ولی از قصه های کهنه ای می گویم

که هر شب در گوشت زمزمه می کنم

وقت خوابت است

باید به زهرا زنگ بزنم تا لیوان شیرت را فراموش نکند

بگویم دوست نداری برای صبحانه خوردن صورتت را بشوری

 

 

 

4

آفتاب رو به رفتن است

بیست و نه ساعت تمام است که تو با من چیزی نگفته ای

دوستانم از خبرهای روز می گویند

و دولت های خرد و کلان دنیا را

برای هفده جنازه ی بر آب آمده ملامت می کنند

مرا دود قلیان اما

به سالهای دور می برد

به بخار غلیظ حمام

و شرمی که از دست کشیدن بر اندام تازه شکفته ام حس می کردم


-          مامان دلم می خواد ده تا بچه داشته باشم!


به تو خواهم آموخت

برهنه روبروی آینه بایستی

و زیبایی سرکشت را دوست بداری

مادر کوچک طفلهای بدنیا نیامده !

 

 

 

5

روی ابرهایم حالا

تو آن پایینی

و تنها ساعتی دیگر بین ما فاصله  است

برای دیدنت

تمام خبرهای تلخ دنیا را پشت در خانه جا می گذارم

تمام اندوه زنان غمگین سرزمینت را

تا تو از نقاشی های و با زی های  تازه ات بگویی

ومن در صدای خنده ات سالهای دور را از یاد ببرم.






...



موهایم را کوتاه کرده ام

میدانی؟

 زیبا ترم کرده است

گونه های رنگ پریده

موی آشفته

و چشمانی که دیگر برای تو نخواهند گریست.



نگران چه هستی؟

دنیا به آخر نرسیده است عزیزم

پس از من

 باز هم به زمستان های تازه ای که از راه می رسند عادت خواهی کرد.

به لبخند همسایه ات،

موشی که در دیوار خانه ات لانه کرده،

پس از من

به عطر تمام زنانی که همبسترت می شوند عادت خواهی کرد.

کافی است برف ببارد

وتو

 چتری در دست داشته باشی.



 ما هردو

 از دو فصل دور به هم رسیده بودیم

نه شوق علف های تازه از پاهای برهنه ی من رفت

نه ابرهای سیاه از آسمان تاریک تو.


نشنیدن آوازت

زیباترم کرده است اینروزها





پس از مدتها:




نه 

روز خوبی نیست برای قدم زدن 

سیگار کشیدن 

و فکر کردن به لب هایی که میگفت : دوستت دارم.

پرده را پس نزن 

بگذار پشت در بماند

دور از من و تو 

به کار دیوارها و گندم زارها و آدم ها سرگرم باشد 

به حال خودش بگذار آفتاب را 


روبرویم بنشین 

و دروغ های کوچکت را از سر بگیر

آرامم می کند حرفهایت .

برایت چای می ریزم 

               دروغ بگو 

می خندم 

               دروغ بگو

برهنه می شوم 

               دروغ بگو


این 

که بر گردن و بازوان و ساق پاهایت پیچیده است 

اندوه زنی است 

که آفتاب را دوست می داشت 

و هر سال

چهار فصل 

از بهار دورتر می ماند.

این 

عطر زنی است 

که تو را به خود می کشاند 

بی آنکه بخواهد تو را به خود می کشاند 

تا در  تنش آواره شوی 

                             زخم برداری

                                             بمیری.

زنی که از آفتاب بیزار است دیگر

و تنها 

دروغ های کوچک تو آرامش می کند. 






دلتنگی

 

 

...............

 

 

 

نه این ابرها پس میروند

نه من دلتنگی ات را طاقت می آورم

تو نیستی

نیستی تو

و حالم

درست شبیه حال تک درخت کوچک پیش خانه است

که تا کمر

در شهوت آفتاب می سوزد

و باران امانش نمی دهد

تو نیستی

بیدار می شوم

نیستی

چای می نوشم

نیستی

نامه های هر روزه را از صندوق پست بر می دارم

خبرها را می بینم

تو نیستی

هیچ اتفاق تازه ای در جهان نمی افتد

مگر بارانی که آرام نمی گیرد

و من

که حال تک درخت کوچک پیش خانه را دارم.

 

 

 

 

سومین نامه

 

 

نفس ها سوختم تا شد سواد پیش پا  روشن       رسیدم همچو شمع اما پس از دیری به تاریکی

 

 

 

سومین نامه برای مادرم:

 

 

 

دیر است لیلا جانم

برای مردنم بسیار دیر است

برای زنده ماندنم

بسیار دیرتر

حالا دیگر

سرت را بالا نگیر

نه به آسمان نگاه کن

نه به آفتاب و ماهتابش

تنها چشمان خاموش مرا تماشا کن

که در چشمهای تو

پناهگاه می جویند

آنگونه که  گرسنه ای

تکه نانی را

 

هر بار می گویم :خوبم

                       خوبم

                       خوبم

و سرفه ها یم هربار شبیه تر میشود به سرفه ها ی زنی مسلول

که در آشپزخانه

روی ظرف های نشسته اش خون بالا میاورد.

و تو

هربار میگویی:دلتنگتم نازدانه ی من

 

برایم سفر چه داشت؟

نه دریایی که شهامت کشتنم را داشته باشد

نه ایست هایی مرزی که محکوم زندانهای تاریکم کنند

برایم سفر چه داشت ؟

جز اینکه

هرروز زنی را میان سینه هایم آتش زدند

زنی را در پیشانی ام سنگباران کردند

زنی را در ..

                    دریدند هر روز زنی را در من

 

میتوانستی گونه ام را ببوسی

 بگویی چمدانت را ببند

بگویی به خیابانهای بدنام جهان سپردمت نازدانه ی بی سرزمین من

به میخانه ها

به دست عاشقانی که نامت را برای بار دوم به یاد نخواهند اورد

چه داشت سفر برای من؟

جز اینکه

در همان چهار دیوارم هنوز

با سرگیجه بیدارمی شوم هر صبح

زیر نافم جنینی تکان می خورد

دو فنجان شیر می ریزم ...

اتوبوس می آید

مرا میان صورتک هایی که هیئت سگهای هار را دارند آواره میکند.

شب در همان بستر

هنوز در همان بستر

انگشتهایم را بر چشمهایم می فشارم

و به این فکر میکنم

که بسیار دیر است برای مردنم

برای زنده ماندنم بسیار دیر تر.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سوال

 

سوال

 

 

 

ماه در آسمان

گنجشک بر درخت

پاهای کوچک کودک

در کفش های نو

فرض کن

هر چیز این دنیا

درست سر جای خودش باشد

زبان من

زیردندانهای تو چه می کند؟

 

 

 

 

 

 

یاد

 

 

 

 

یاد

 

 

 

 

به یاد هیچ نقشه ای نخواهد ماند

خیابانهایی

که در آن نفس می کشیم

نه سرک های سوخته ی "غزنین"

نه سنگفرش های تاریک "مسکو"

نه حتی این شهر

 

فرقی نمی کند کجا دستانم را میان انگشتانت می فشاری

و به لبهایم خیره می مانی؟

فرقی نمی کند

کجا

کنار چه رنگ پرچمی

می ایستی

سردت می شود

و دو پیاله قهوه ی داغ سفارش می دهی؟

 

چشم هایم را می بندم

گلویت 

بوی خون تازه می دهد

کنار هر ساحل که می رسیم

زخم هایم را می شویم

و گلویت

هر روز

بوی خون تازه می دهد

 

فرقی نمی کند

نه این نقشه ها به یادمان خواهند آورد

نه این پرندگان گرسنه چشم

که بوسه هایمان را

میان خود تقسیم می کنند

و در باد ها گم می شوند

 

فرقی نمی کند

تنها می خواهم

 لبهایم

برگلویت بمانند

گلویت

 که بوی خون تازه می دهد هر روز.

 گلویت

که در حافظه ی هیچ کتاب تاریخی نخواهد ماند.

گلویت

که لبهای من

زبان من

که بوی خون تازه می دهد هر روز.

 

 

 

 

 

 

 

دفاع

 

 ایمان و جنگ های صلیبی

 

 

 

شب گذشته تلویزیون فیلمی پخش کرد در باره ی جنگهایی که مسیحیان داشتند در طول تاریخ. یک فیلم مستند بود که توسط یک خانم دکتر کهن سال انگلیسی تبار ساخته شده بود. به بیشتر موزه های  مهم رفته بود این خانم و به دنبال پیدا کردن یا نشان دادن خون های ریخته شده ی مسیحیان با متخصص های این موضوع گفتگو های زیادی کرده بود.من با کمک زیر نویس انگلیسی فیلم سعی میکردم با دقت ببینم چه چیزهایی بر این مردم رفته و نگاه امروزین این مردم به تاریخشان چیست.

اما موضوعی که بیشتر درگیرم کرد این بود که پسرم که حالا دیگر هشت ساله است و قدش تا بینی من می رسد بیشتر از من علاقه مند شده بود به دیدن این فیلم و مدام از من میخواست که براش توضیح بدهم چیزهایی را که دستگیر خودم میشود از فیلم .

در یک جای فیلم این خانم به یک موزه ی نقاشی رفته بود که بزرگترین نقاشی دنیا در ان بود در همین موضوع مرگ و میر مسیحیان.ایمان با دقت عجیبی نگاه میکرد. و از من پرسید : مامان برای چی اینا اینهمه کشته شدن؟

من براش تو ضیح دادم که جنگهایی بوده به نام جنگهای صلیبی . که این جنگها بین مسلمانان و مسیحیان اتفاق افتاده و سالهای زیادی را در برگرفته .ایمان با سماجت کودکانه اش میخواست بداند که برنده ی این جنگها مسلمانان بوده اند یا مسیحیان. من راستش هیچ جوابی نداشتم برای این حرفش .زیرا که در جنگ های اینچنینی واقعا برنده کیست و بازنده کی؟

برایش گفتم که هیچ کدامشان برنده نشدند زیرا که همه ی اینها رو خدا افریده و خدا همه ی ادمهایی را که افریده به یک اندازه دوست دارد.و دوست ندارد که هیچ کدامشان کشته شوند.و هرکس که ادمی را بکشد  اصلا برنده نیست .

اما ایمان با همان سماجتش به هر طریقی بود دوست داشت از من بشنود که مسلمانها برنده شده اند .مخصوصا که برایش مهم بود که افغانی ها هم مسلمان هستند و در تصور کودکانه ی او حتما افغانی ها هم در این جنگها شرکت کرده اند.مدام می پرسید که افغانی ها هم کشته شده اند در این جنگ یا نه؟

من برایش گفتم که در آن زمانها کشوری به نام افغانستان وجود نداشته و این جنگها در واقع بین عرب ها و مسیحیان بوده.اما ایمان قانع نمی شد و میگفت :نخیر . نمیشه که افغانستان وجود نداشته باشه.اگه وجود نداشت پس ما از کجا درست شدیم؟

و راست میگفت بچه .و من چطور میتواستم برایش توضیح بدهم که چطور ذهن مادرش اینهمه بی پدر و مادر شده در باره ی وطنش؟ چطور می تواستم برایش توضیح بدهم که چه رفته بر تاریخ ما ؟

برای او هر چیزی که به وطنش مربوط میشود مهم است.و نمی دانم چرا اینهمه مهم ؟ از مدرسه هر روز کتابهای مصوری امانت می گیرد که در باره ی افغانستان نوشته شده اند. عکس های جالبی دارند این کتابها از مناطق مهم افغانستان و آداب و رسوم رایج بین مردمان این مناطق.با تلاش و پیگیری عجیبی میخواهد بفهمد از همه چیز وطنش. ومن تلاش میکنم همیشه که این کتابها را طوری برایش توضیح بدهم که از داشتن وطنش سرخورده نشود.چون می بینم که برایش خیلی اهمیت دارد رگ و ریشه .

در حالی که هنوز برای او بسیار زود است که بسیاری از حقیقت های تلخ جاری در کشورش را درک کند.و این مساله بار سنگینی روی دوش من میگذارد.

لابلای حرفهایش متوجه میشوم که خیلی برایش مهم است که دوستان مدرسه اش اصالتا چه تباری دارند. بین دوستان او تایلندی هست . افریقایی هست. روسی هست . چینی هست و انگلیسی تبار هم هست.

و من با خودم فکر میکنم چرا اینهمه برای او مهم است که مثلا به من بگوید :"یوری"که مال تایلنده امروز فلان غذا رو اورده بود سرکلاس .یا "ایشا" که مال فلان کشوره فلان حرف رو زده بود امروز.

و همینطور حس میکنم که بسیار تقلا میکند که از خودش به عنوان یک شاگرد افغانستانی بین همکلاسی هایش یا معلم هایش چهره ای معرفی کند. درحالیکه من بر این احساسهایش وزنه ای اضافه یا کم نمیکنم .

اما چیزی که دیشب بسیار زیاد ذهنم رو درگیر کرد این بود که این بچه به هر شکلی که هست خواستار شکست خوردن مسیحیان بود در مقابل مسلمانان.

یک جای فیلم  این خانم به یک کلیسای قدیمی که در واقع موزه ای هست در بریتانیا رفته بود. من گفتم : ببین ایمان چه ساختمان زیبایی هست این ساختمان .ببین مردم در ان زمانها چقدر قشنگ می ساختند قصرها و کلیساهایشان را.

گفت : پس چرا اینهمه بزرگ ساخته اند ؟

 فکر کردم که شاید موضوع جنگ ها را فراموش کرده. گفتم که برای این بزرگ ساخته اند که در ان زمانها مجبور بودند خیلی چیزها را در یک جا داشته باشند. مثلا پلیس به شکل امروزی اش نبوده که همیشه و همه جا باشه . برای همین هر قصری برای خودش سربازهایی داشته که جای زندگی لازم داشتند . اصطبل های اسبی لازم داشتند و کارگرها و آشپزها و دکتر ها و حتی حیواناتی هم بودند که باید جایی می داشتند . برای همین این ساختمانها اینهمه بزرگ ساخته شده میشده در ان زمانها

ایمان اخم هایش را در هم کشید و گفت کاش که همه ی این ساختمانها خراب می شدن.

گفتم چرا این حرف را میزنی پسرکم ؟ حیف نیست از این همه زیبایی ؟

گفت که نه . برای اینکه این ها افغانیها رو و مسلمانها رو میخواستن بکشن. من دلم میخواد همه ی ساختمانهاشون خراب بشه .کاش که مامان همون موقع همه ی اینا رو براشون خراب میکردن مسلمانها .

و من ماندم که چه بگویم در جواب این پسر. گذاشتم فیلم که تمام شد دستهایش را گرفتم و برایش گفتم که خرابی هیچ وقت خوب نیست .ادم کشتن هیچ وقت خوب نیست. خراب شدن خانه ها هیچ وقت خوب نیست.و تو نباید هیچ وقت ارزو کنی که کاش کسی بمیرد یا جایی خراب بشود.

اما چشم های پسرم بی انکه شرارت جنگ را درک کند مصمم بود به از بین بردن دشمن. و این سوالش مدام تکرار می شد که پس چرا اینا خواستن با ما جنگ کنند.؟

و راستی چطور می شود برای یک بچه ی هشت ساله که اینهمه جدی از جنگ دفاع میکند توضیح داد که ما انسانها چرا خواسته ایم همیشه با یکدیگر بجنگیم و یک دیگر را بکشیم و خانه های هم را آتش بزنیم. به نظر ایمان جنگ فقط ازان جهت قابل دفاع هست که وسیله ای است برای دفاع .اما او این طرف مساله را نمیتواند درک کند که اصلا چرا جنگی شروع میشود که دفاعی لازم بشود در مقابل ان.

برای همین به احساس احترام به دفاع  او احترام گذاشتم و نخواستم بیشتر از این ذهنش را درگیر کنم .

شاید باید بگذارم در زمان بهتری از این مساله درک درست تری پیدا کند.

 

 

آدرس

 

 

 

دورد برانکه دوستم می دارد وانکه بیزار است از من

 

 

 

عرض به حضور شما اینکه مدتی به اعماق زمین  و به اعماق اقیانوس ها سفر کرده

بودم . سفر خوبی بود . بهترین سفر زندگی ام . با جاذبه هایی بی بدیل و

ناشناخته هایی به شکل دیوانه ای کننده ای بکر. و من که سالهاست در سفرم  .و

راستی این سفر بیش از هر زمانی به من ثابت کرد که جنون دربدربودن در خون من

است و چه کیفی دارد این جنون !!!

از دوستانی که به خانه ام می امدند و مرا نمی یافتند در این مدت جهانی سپاس .

حالا در انطرف دنیای شما دقیقا خانه کرده ام . جای خوبی است حد اقل برای من که

در این سالها در سرمای سیبری به یک آفتاب پرست به تمام معنا تبدیل شده بودم .

هر روز صبح که بیدار میشوم اولین کاری که بعد از به مدرسه فرستادن بچه هایم می

کنم این است که به حیاط میروم و آفتاب صبحگاهی ای را که نصیب آن روز صبح من

است دلی سیر سیاحت میکنم .

و این شهر که ساکنم در آن (!!!!!!!) شبیه شهری است که کودکی ونوجوانی ام را

دران گذرانده ام ضمنا. هوایش و پرندگانش بیشتر البته .

اما حالا شاید از هر زمانی غریب تر شده ام . روح سرگردانی که به خاکی تعلق دارد و

از آن خاک بدون آنکه دلیلش را خودش هم درست بفهمد اینهمه گریزان است.

 

و راستی که بی وطن تر شده ام حالا.

 

بعد از مدتی گرفتاری هایم که کمتر شد به این خانه سر و سامانی تازه خواهم داد و

سعی خواهم کرد که مرتب تر و بیشتر بنویسم .این نوشته را فقط برای دوستانی

گذاشته ام که حد اقل می خواستند یا میخواهند بدانند من در کدام خیابان متروکه

ی این دنیا مسکن گزیده ام که اینهمه گم بودم مدتی؟

 

من حالا در استرالیای جنوبی شهر آدلاید هستم و همه چیز همان قدر مرتب است که بود.

  

 

 

 

 

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 

 

 

 

 

جستجو

 جستجو

 

 

 

 

بگو درکدام مرز

پشت کدام سیم خاردار

تیربارانت کرده اند؟

یا در کدام دریا

خونت

شهوت کوسه ماهی هایش را

تا مغز استخوان

در جانت فرو برده است؟

بگو در کجا کشته اند تو را؟

 

برای یافتنت

تمام روزنامه های جهان را جستجو کردم

تمام گورهای بی نام و نشان را

آغوش روسپیان تمام میخانه های دور را.

برای یافتن تو

که نگذاشتی

وطنت بازوان برهنه ی من باشد

تاهر شام

در بیشه زارهای مرطوب من

به خواب بروی

و هر صبح

با طلوع خورشید از میان سینه هایم

چشم هایت را بازکنی

 بی آنکه بیم هیچ جنگی تو را از من بگیرد. 

 

ایستاده بودم

تا شلاقم بزنند

تکه تکه ام کنند

و به جای تو

درگورهای بی نام و نشانه مدفونم کنند.

ایستاده بودم

تا تو

تنها تو

بخواهی

وطنت بازوان برهنه ی من باشد.

 

نخواستی

و مشتی دروغ

همه ی آنچیزی بود که تحویلم دادند.

هرگز نیافتمت.

پس از آن

این تن

زندان تاریک دیوانه ای شده است

که روزی هزار بار

درآن خود را به دار می آویزد

و نمی میرد.

 

 

 

 

 

راستی سگ زرد یا شغال؟

 

 

 

در بوق و کرنا کردند که شرکت در انتخابات حرام است. راه به راه کابل را راکت باران

کردند. و حالا سر راه مردم غریب را میگیرند که کلکت را نشان بده .اگر رنگ داشت

تنبیه خواهی شد. ( این از حکم طالبان)

و اما با همه ی این حرفها مردم  به پای صندوق های رای رفتند و به قول

منورالفکرهایمان مشق دموکراسی کردند که مثلا بله دیگر ماهم بالاخره پدر و مادر دار

شدیم و کسی هست که برای خواسته هایمان تره خرد کند.اما راستی این هیاهوی

رنگارنگ تمرین دموکراسی بود برای ملت ؟ و اگر بود نتیجه اش چه خواهد بود؟ چه

اتفاقی قرار است بیفتد که تا به حال نیفتاده و کدام شاهزاده ای بر کرسی ریاست

تکیه خواهد زد که وضع و روز مردم را  بتواند به آن درجه از تباهی بکشاند که صاحب

کرسی قبلی نتوانسته باشد تا امروز؟چه اتفاق تازه ای در راه است حقیقتا؟

آنهم در حالیکه همه ی داستان از قبل طراحی شده و رای ها از صندوق های

انتخاباتی نهایتا از آن کسی خواهد بود که پشتش به از ما بهتران یعنی از ملت بهتران

با حرارت تمام گرم است .

در وطن ما همه چیز همانطور پیش می رود که اربابان دنیا تصمیمش را گرفته باشند

و  تنها چیزی که رنجش در دل می ماند به بازی گرفته شدن آرزو های کوچک و

همیشه محال مردم بی نوایمان است برای هزارمین بار.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معاشقه

 

معاشقه

 

 

 

ملامتت نمی کنم

برای سگهای لاغری

که هر شامگاه

گلویت را

به تلخی زوزه می کشند

برای پرندگانی

که سالهاست

به اشتباه حتی

مسیرشان با شاخه هایت پیوند نخورده است

برای کرمهایی

که در رگهای آماس کرده ات می لولند

و خونهای گندیده را

لخته

لخته

در خیابانهای متروکت استفراغ می کنند

گناه از تو نبود

اگر که زمان

از پیکرت قلمروی بی آب و علف ساخت

با دیوارهای کاهگلی کوتاه.

 

به همین آسانی محبوبم

گناه از من نیز نیست

اگر

زبان در کامت میگذارم

وبوسه هایم

طعم تگرگ های سرآسیمه ی اسفند ماه را دارند

اگر

 نوازش انگشتانم

سنگینی چکمه های سوارانی را دارد

که برای کشتن تو

 تمام مرزهای تنت را

زیر و رو خواهند کرد.

گناه از من نیز نیست محبوبم.

 

 

 

 

اردیبهشت

 

 

 

اردیبهشت  ماه تولد ایمان و سنایم است. این سپید کوتاه را به سلامتی این ماه و سلامتی کودکانم میگذارم:

 

 

 

بهار را دوست میدارم

برای  دو گنجشک کوچک اردیبهشت ماهش

که بر شاخه هایم

                       پریدن گرفتند...

 

 

مرگ

 

 

یک شعر قدیمی را میگذارم در این پست که تاریخش مربوط میشود به سقوط بامیان در ان سالهای پر فتنه . هرچند نام این روزها را چه میتوان گذاشت که بدتر از ان سالها نباشد نمیدانم ؟! و اینکه چرا این شعر را دلم خواست در این پست بگذارم . باز هم نمیدانم .شاید از شدت بی شعری .

به هرحال  تحمل کنید:

 

 

 

خواهرم رخت عزا کرد به تن . مادر، مرگ

سهم این دهکده ی سوخته ی پرپر،مرگ

خواهرم گفت که  باران شب پیش  امروز

پرورش  داده  به جای گل نیلوفر ،  مرگ

خواهرم گفت: نگهبان سر آسیمه ی کوه

این نگاهش همه غفلت،همه اش پیکرمرگ

در  هجوم  تبر آلوده ی آتش  شب قبل

باغ را خسته رها کرد به خاکستر  ، مرگ

خواهرم گفت :...

                  پدر خنده ی تلخی زد و بعد ،

ریخت از شاخه ی همسایه یمان برسر مرگ

 

حال من ماندم  و  سرمای عجیب دم صبح

که دوانده است  درون کفن خواهر  ، مرگ

بوی گیسوش هنوز از نفس دشت پر است

بوی پیراهنش اما  پر از

                                خنجر

                                       مرگ

                                                 . . .

 

 

 

 

 

 

دیدار

 

 

 

دیدار

 

 

 

 

         نوشتم :

         در جنگ

         تنها انسانها حرا م نمیشوند

         گاهی گلوله ها نیز

         قربانی خطای شلیک ها میشوند

     

        نوشتم :

         نگران نباشید

         دلخوش تیرهایی که شاید

         برسینه ی من ننشینند

         یک روز دیگر نیز می مانم.

         تابوتم

         بیست و چهار ساعت پیش از خودم

         به دستتان خواهد رسید.

         فردا

         بر شانه هایتان خواهم بود

         تا پای بکوبید

         لااله الا لله بگویید

         و مرا

         با دستهای خود به خاک بسپارید

       

         نوشتم:

         قول مردگان هم بهای خود را دارد

         و در راه از ماشین پیاده شدم

 

 

         آه سردارم !

         برایشان ننوشتم این دشت

         وعده گاه سوخته ی من و توست.

         از خاک و دود تانکها و سربازها

          تنها

          باریکه راهی کافی است

                             تا بیابی ام.

         گفته بودی

         به دیدارت که بیایم

        جنگ را رها خواهی کرد.

 

         فرصتی برایم نمانده است

         آخرین گلوله ات را

         در سینه ی من که بنشانی

                   دیگر

          هیچ حسرتی

          با خودبه گور نخواهم برد .

 

 

 

 

 

 

سگ

 

 سگ

 

 

گیرم سگ هم باشی

شامه ات تیز

دندانهایت تیز

گیرم تمام ماچه سگهای زیبا

برایت دم تکان دهند

و تو

خیابانهارا

آشفته عطرشان باشی

گیرم

           ...

 

رد قلاده را بر گردنت چه خواهی کرد؟

 

 

 

 

آمو

 

 

 

 

گفتم :

 

آمو رودخانه مرده ای است

 

بی عروسهای خوشبخت دریایی

 

واین گریز

 

به آبهای آزاد راهی نخواهد داشت

 

با این وجود به آب زدیم

 

لعنت برتو

 

بر دریاگرفتگی ات

 

استفراغ میکنی

 

از روده هایت

 

افسانه های جن و پری دریایی

             

               برکاغذهایم پخش میشود

 

کلماتم

 

در زرداب آرزوهای دورت گم .

 

 

 

میگویند:

 

جنگ تمام شده

 

هنوز

 

راکت ها به سمت ما می آیند

 

و آب از آب تکان نمی خورد

 

میگویند:

 

سالهاپیش دیوانگانی به آب زدند

 

و آمو

 

هرصبح

 

باعادت زنی آبستن

 

بردیواره های ساحلی اش

 

خون و زردابه استفراغ میکند.

 

 

 

 

 

 

پاورقی: آمو نام رودخانه ای است نسبتا وسیع در افغانستان که به آن آمو دریا میگویند.

 

سقوط

 

 

سنگ بر سنگ

خار برخار

در اندوه عمیق دره سقوط کرده ام

لاشخورها

آسمان بالای سرم را  تسخیر کرده اند

و مرگ

چون کودکی بازیگوش

بر قطرات خون تازه ام پای می کوبد

من اما

ذرات تنم را

تنها میان مورچگان آواره قسمت میکنم

تا از مرزها بگذرانند مرا

بی آنکه

جواز عبورم همراهشان باشد

هوای گم شدن در مسیر های نامعلوم را دارم

 

باد خواهد آمد

باران خواهد آمد

سیل جاری خواهد شد

و ذرات سرگردان تنم

با مورچگان بسیاری 

در دورترین خاکها و آبها مدفون خواهند شد.

 

تسلیم مقصد های ناپیدایم

حتی اگر

بخشی ازجانم

در دشتی از سنبله های تابستانی

به یکباره

به تاراج انبوه ملخ های گرسنه برود

 لاشخورها

 سزاوار بلعیدن من نیستند.

سفر

 

 

 

 

 

ته مزه ی نسوارش را به زمین تف کرد:

 - فرزند جرعه ای آب میخواهم

                       تکه ای نان  

 برسنگپاره نشست

 در چشم هایم خیره

 آب را سرکشید:

 - بنشین

 نگاهت حرارت گرمترین تابستان زندگی ام را دارد

 و لبخندت

 خنکای نسیم بهاررا

 

 

 

سالهاست در سفرم

 آبادیهایی بسیار دیده ام

 ویرانی هایی بسیار.

 

 سفر

 از عشق شروع شد

 شاهزاده

 سوار بر اسب سفید

 در دامن کوههای بابا

 به سوی من می تاخت

 غروب بود

 درختان زردالو

 گرماگرم میوه های نورسیده .

 مرد چوپان نی می نواخت

 و دخترکان قریه

 چوری های رنگ رنگ در دست

 نرم نرم کف می زدند

 و "آستا برو " می خواندند .

 کوزه ام را

 کنار همین رودخانه رها کردم

                              و رفتم

 

شب

 جنگل درهیاهوی جغدها می لرزید

 و ستاره ها

 به تماشا نشسته بودند

 اندام مواجی را

 که دردست های مرد پیچ و تاب میخورد

 از شکار آهویی بازگشته بود شاید

 تنش بوی خون و باروت میداد

 به دندان میکشید مرا

 نفس های بی تابش

 شب پره های سرگردان را می تاراند

 و خاک سرد جنگل

 در تب معاشقه مان می سوخت ...

 

 صبح

 شاهزاده رفته بود.

 

 نگاهش در سمتی از افق گم شد

 آه کشید :

 - عشق گلهای پیراهنم را به باد داد

 و سفر

 برای ابد

 تقدیر دختر آوازخوان روستا شد

 بنشین

 لبخندت خنکای نسیم بهار را دارد

آوازت

 شادی صدای گنجشکی را

 که هرگزعقابی صیدش نکرده

 

 

 

ویرانی هایی بسیار دیده ام

 جنگهایی بسیار

 بارها تاراج کردند مرا

 بارها

 آبستن نطفه مردانی شدم

 که سالی بعد

 کودکان خود را

 در آغوشم شکار می کردند

 سالهاست بر دامن کوههای بابا

 جویبارهای سرخ در هم گره میخورند

 و ریشه های درختان خشکیده

 قطره

 قطره

 فرزندان مرا می نوشند 

 خشکابی زمین را به تنگ آورده

 

 

ایستاد:

 - چشمهایت حرارت گرمترین تابستان زندگی ام را دارد

 و قدم های بی باکت

 اشتیاق سفر

 کوزه ام را کنار همین رودخانه رها کردم

 و رفتم ...

 

 

 و رفت .

 غروب بود

 مرد چوپان نی می نواخت

 صدای شیهه اسبی از دور به گوش می آمد

 و دخترکان قریه

 " آستا برو " میخواندند.

 

 

 

بهار

 

 

تنت را

آفتاب تبخیر میکند

بهار است

اقیانوس آرامم

ابرهای آبستن

تو را به سرزمین من می آورند

                          می بارند

و رودخانه های شیرینت

برلبانم موج می زنند

 می نوشمت

مرغان دریایی

آوازهای عاشقانه می خوانند

در رگهایم جاری می شوی

در سلولهایم

پنهانت می کنم

ریشه ها جان می گیرند

و تنم

باغ گل سرخی می شود

که عطرش

زمستان دیرسال گذشته را

                  از یاد می برد

دلتنگ نیستم

در سلولهایم

در خطوط سر سبز اندامم

در شکوفه های سپید گیلاس پنهانی .

سالی که گذشت

 

 

چشم زخم ستاره ای نبود

که خاک

ریشه های درختان را

در خود جای نمی داد

که آفتاب

زهدان ابرها را می خشکانید

برگها می سوختند

شاخه ها می سوختند

و باد

بوی خاکستر پرندگان مرده را

درتمام کو هها و دره ها می چرخاند

نسل آهو تباه

نسل پلنگ

           تباه

 

و انسان

در پناه دیوارهای سیمانی

روزنامه ها را ورق می زند

اخبار:

تمام سال گذشته را

از آسمان سنگ می بارید

اخبار:

کودکان سفید

کودکان سیاه

کودکان زرد

کودکان زمین موشک بازی می کنند

                    آتش بازی می کنند

                                هم جنس

                          بازی می کنند

 

چشم زخم ستاره ای نبود

دانشمندان

علت انقراض خاک را بررسی خواهند کرد

دعا

 

 

یا مقلب القلوب و الاب...

 

 

ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما

بانفسهم .

 

                                                     

                                                     ... حول حالنا الی احسن الحال.

 

                                                                                         آمین .

 

برای مادرم "لیلا"

 

خشت های خامت را میچینی

خانه ات را

کنار رودخانه می سازی

و از ابرها

سقفی برای کلبه ات پایین می آوری

برفرش خانه

که علفزار است می نشینی

و از آسمان بر دامنت خرمای تازه می بارد

درد می کشی

فریاد می زنی

و مرا به این دنیا سرازیر می کنی

 

لیلای نه ساله من !

سکوت کن

سه روز و سه شب حرفی نزن

بعد مرا در شال سبز رنگت بپیچان و

                        به رودخانه بینداز

از دامن بکرت گریزانم

به آب ها پناه می برم

به اعماق آبها

که اشکهای تو ست در سوگ من

 

در هم پیچیده ایم اما

خشت های خامت را ویران کن

وبه هم بازیهایت بپیوند

هوای غرق شدن دارم

هوای غرق شدن

شبیه جنینی هزار ساله که در زهدان مادر می میرد

 

به رودخانه ام بینداز و 

به هم بازیهایت بپیوند

لیلای نه ساله من !

 

و دوستت می‌دارم...

                                                       

 

 

به شوق آغوشت

از طوفان‌

از بیابانهای بی‌قطره‌ای آب گذشتم

و خود را به دستهای تو سپردم

تا پناهگاهم باشند

اما تو

تکه تکه می‌خواهی تنم را

خاکستر می‌خواهی استخوانهایم را

و فوران خونم را

تا بنوشی

تا سرمست شوی از خوردن فرزندی دیگر

تنت دیگر

سرزمین درختهای بهاری نیست

آبستن هزاران هزار مین است

که هرباز زایشت

مرگی دیگر است

 

و من

کودکی که به دامان تو بازگشته‌ام

و دوستت می‌دارم

هرگونه که باشی

گرسنه،

تشنه

تنم را منفجر کن

خاکسترم را به پای ریشه‌های خشک درختانت بریزان

و بگذار خونم

مزارع خشخاشت را

آبیاری کند

 

 

به خانه من پا مگذار

 

 

جا مانده‌ای از هم‌سفرانت

بر انبوه برگ‌های زرد کز کرده‌ای

و نگاهم می‌کنی

باد بر پرهای نازکت چنگال میکشد

بی‌‌‌تاب می‌شوی

و نگاهم می‌کنی

 

من اما پنجره‌ام را باز نخواهم کرد

فصل کوچ است پرنده کوچک

پر در بالهای هم‌سفرانت بگذار

به سرزمین های گرم سفر کن

اینسوی پنجره

برفی سنگین می‌بارد

وانگشت‌های قندیل بسته‌ام

به سمت تو یخ زده‌اند

 

به خانه من پا مگذار

امروز آخرین فرصت کوچیدن تو است

پرنده کوچک !

پرواز کن

 

 

و جهان را دوست بدار

 

 

دست بکش بر اندامم

که فراز و فرود جهان است

تو را به جان خویش فرا می‌خوانم

و لبریزت می‌کنم از عشق

به آغوشم بگیر

با جهان یکی شو

شادی از اینجا آغاز می‌شود

خلقت از اینجا

مرگ از اینجا

به آغوشم بگیر

و جهان را دوست بدار

جهان را با تمام مزارع تریاک و گندمزارهایش

با خوشه خوشه کلاهک‌های اتمش

                        تاکستانهایش

و مرا دوست بدار

            با غم‌هایم            

            شادیهایم

جهانی هستم که تو را به خویش فرا می‌خوانم

و می‌خواهمت

که لمس کنی عریانی‌ام را

تا آشکار شود

بر تو

حقیقت آیات خداوندگار

هیچ پیامبری جفت خویش را به آسمانها نبرد

من آسمانم

خاکم

دریایم

و تو در آغوش من جاودانه خواهی گشت