به شوق آغوشت

از طوفان‌

از بیابانهای بی‌قطره‌ای آب گذشتم

و خود را به دستهای تو سپردم

تا پناهگاهم باشند

اما تو

تکه تکه می‌خواهی تنم را

خاکستر می‌خواهی استخوانهایم را

و فوران خونم را

تا بنوشی

تا سرمست شوی از خوردن فرزندی دیگر

تنت دیگر

سرزمین درختهای بهاری نیست

آبستن هزاران هزار مین است

که هرباز زایشت

مرگی دیگر است

 

و من

کودکی که به دامان تو بازگشته‌ام

و دوستت می‌دارم

هرگونه که باشی

گرسنه،

تشنه

تنم را منفجر کن

خاکسترم را به پای ریشه‌های خشک درختانت بریزان

و بگذار خونم

مزارع خشخاشت را

آبیاری کند