و دوستت میدارم...
به شوق آغوشت
از طوفان
از بیابانهای بیقطرهای آب گذشتم
و خود را به دستهای تو سپردم
تا پناهگاهم باشند
اما تو
تکه تکه میخواهی تنم را
خاکستر میخواهی استخوانهایم را
و فوران خونم را
تا بنوشی
تا سرمست شوی از خوردن فرزندی دیگر
تنت دیگر
سرزمین درختهای بهاری نیست
آبستن هزاران هزار مین است
که هرباز زایشت
مرگی دیگر است
و من
کودکی که به دامان تو بازگشتهام
و دوستت میدارم
هرگونه که باشی
گرسنه،
تشنه
تنم را منفجر کن
خاکسترم را به پای ریشههای خشک درختانت بریزان
و بگذار خونم
مزارع خشخاشت را
آبیاری کند
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 15:5 توسط شکریه عرفانی
.